آدم برفی
آدم برفی
امروز اولین روزی است که دانه های برف اندک اندک بر زمین می نشینند و چه زیبا خواهد بود وقتی آنقدر برف ببارد که من بتوانم یک آدم برفی درست کنم . اما گوشه ی دلم لرزید آخر پدرم هنوز برنگشته است و هم اکنون او در سرمای زمستان دارد کار می کند ...
اما کودک درونم مرا از رنج و سختی هایی که پدرم می کشد همچون خوابی رویایی سوار بربال فرشتگان دور می سازد . بازهم فکر اینکه یک آدم برفی درست کنم انگار باید ذره ذره های وجودم برف می شدند و چه عجیب حس داشتن آدم برفی سراسر وجودم را فرا گرفته است کمی این ور و اون ور رفتم . احساس می کردم پاهایم خیس می شوند آخر کفش هایم پاره شده است . مادر صدا می زند : « دخترم سرما می خوری شال گردن نداری !» آری مادر راست می گوید اگر من آدم برفی درست کنم او نیز شال گردن نداشته باشد سرما خواهد خورد قلبم همچون تنگ آبی که ماهی قرمز کوچکش بعد از شکستن ، تقلا می کند ، احساس کردم دیگر منم دارم می میرم اما تلاش کردم خودم را به آب دریای مهر مادر برسانم و در حوض محبتش جان بگیرم . آغوش گرم مادرم مرا به خواب برد وقتی پاشدم رد پایی را دیدم که از خانه رفته است . آری پدرم رفته بود تا نانی به خانه آوَرد . آنقدر برف آمده بود که من بتوانم آدم برفی ام را درست کنم . نگاه عجیب آدم برفی مرا به حرف آورد دیگر من هم یک آدم برفی بودم عجب حسی داشتم .
آرام آرام بارش باران دختر کوچک را از کنار آدم برفی راهی خانه ساخت دانه های اشک روی چهره آدم برفی جاری شده بود!نه انگار تمام وجودش آب می شد از اینکه دختر مهربان در طول زمستان نه کفشی داشت نه شال گردنی !
دستان طلایی خورشید چهره سرد و بی روح آدم برفی را نوازش می کرد دختر خندان از خانه بیرون آمد ! اما دیگر دیر شده بود و آدم برفی یرای همیشه رفته بود . درخت از اینکه قلب کوچک دختر نشکند از آن بالا مشت مشت گلبرگ هایش را به پای دختر ریخت . تبسم شیرین خورشید درخت را شادتر می کرد و او نیز بیشتر شکوفه می زد . دختر در حالیکه دامنی پر از گل به آغوش مادر می دوید گفت : « مادر بیا با این گلها برایم گردنبندی درست کن تا وقتی پدر به خانه باز می گردد خوشحال شود . وقتی پدر به خانه باز می گشت که دیگر از آدم برفی خبری نبود اما دستش پر بود از کفش های نو و شال گردنی زیبا .