سنگ کر

سنگ کر

روزی سه دوست عزم سفر به شهری کردند ، خلیل و رستم  اندکی از راه نرفته بودند که خواستند سر به سر احمد بگذارند. گفتند:

 «احمد آن سنگ را می می بینی ؟ آن سنگ کر است ما هر چه صدا بزنیم اون نمی شنود »

احمد اندکی ساده لوح بود کمی فکر کرد و گفت: « از این دروغ بزرگتر، دیگر نشنیده بودم خوب همه سنگ­ها کر هستند مگر سنگ­ها هم می­شنوند؟!»

خلیل گفت:« ما که می­گوییم فقط این سنگ کر است اگر باور نداری ما می­رویم پشتش قایم شویم اگر تو ما را صدا کردی شنیدیم پس حرف تو درست بوده و گرنه ما راست گفته ایم »

احمد گفت :«نه شاید من شما را صدا کردم، عمدا جواب ندادید که من قول بخورم »

رستم گفت :« پس وقتی به ما اعتماد نداری تو برو پشت سنگ بنشین ما تو را صدا بزنیم تا باورت بشه »

احمد دیگه کم کم باورش شده بود حاضر شد برود و پشت سنگ بشیند تا اینها اورا با صدای بلندی بخوانند.رفت و نشست، اما دریغ از صدا!! خلیل و رستم راه خود پیش گرفتند و بسوی شهر حرکت کردند و احمد بیچاره پشت سنگ نشسته بود تا صدای اینها را بشنود. مدتی صبر کرد اما بازم از صدا خبر نبود بعد با خودش گفت :« عجب من تا حالا ندیده بودم اونا راست می­گفتند این سنگ کر است و حتی من ذره ای از صدای اونا را نمی­شنوم .»

پا شد تا به بگوید که شما راست می­گفتین، دید از خلیل و رستم خبری نیست و خیلی وقت هست  از آنجا رفته اند و متوجه شد دوستانش او را قال گذاشتن. احمد به خاطر اینکه خودشو به آنها برساند دوان دوان به راهش ادامه داد تا اینکه تشنه و خسته در زیر آفتاب تموز خود را به آنها رساند. اما دوستانش زده بودند زیر خنده !

از این طرف احمد حسابی آتش شده بود و سخت عطش داشت. احمد و رستم نزدیکی رودخانه آرام قدم برداشتند تا احمد خودشو به آنها برساند و نقشه بعدی را براش اجرا کنند. تا احمد رسید به طرف رودخانه دویدند و لب بر آب گذاشتند که مثلاً دارند آب می­خورند. احمد تشنه کام هم که دوان دوان خود را به آنها رسناده بود از آب رودخانه تلخ رود کلی نوشید تا سر از آب برداشت دید بدتر هم شده آب شور و تلخ او را عطش­تر کرده و احمد و خلیل بازهم زدن زیر خنده !!

احمد دیگر از عطش طاقتش تمام شده بود و سعی میکرد دوش به دوش آنها راه نرود، تا اینکه به چشمه آب رسیدند خلیل و رستم سریع دویدند و از آب گوارای چشمه نوشیدند گفتند : « احمد بیا آب بنوش ، این چشمه چه آب گوارایی دارد...»

احمد که دوبار قول این دو تا را خورده بود گفت:« نه دیگه این بار به حرف شماها گوش نمیدم دیگر تا شهر راهی نمانده است من از این چشمه آب نمی­خورم.میدونم آب این چشمه هم مثل آب تلخ رود هست!»

بازهم این رفقا بر احمد خندیدند و احمد آقا تشنه و عطش خود را به شهر رساند

 

 

 

 

آدم برفی

آدم برفی 

امروز اولین روزی است که دانه های برف اندک اندک بر زمین می نشینند و چه زیبا خواهد بود وقتی آنقدر برف ببارد که من بتوانم یک آدم برفی درست کنم . اما گوشه ی دلم لرزید آخر پدرم هنوز برنگشته است و هم اکنون او در سرمای زمستان دارد کار می کند ...

اما کودک درونم مرا از رنج و سختی هایی که پدرم می کشد همچون خوابی رویایی سوار بربال فرشتگان دور می سازد . بازهم فکر اینکه یک آدم برفی درست کنم انگار باید ذره ذره های وجودم برف می شدند و چه عجیب حس داشتن آدم برفی سراسر وجودم را فرا گرفته است کمی این ور و اون ور رفتم . احساس می کردم پاهایم خیس می شوند آخر کفش هایم پاره شده است . مادر صدا می زند : « دخترم سرما می خوری شال گردن نداری !» آری مادر راست می گوید اگر من آدم برفی درست کنم او نیز شال گردن نداشته باشد سرما خواهد خورد قلبم همچون تنگ آبی که ماهی قرمز کوچکش بعد از شکستن ، تقلا می کند ، احساس کردم دیگر منم دارم می میرم اما تلاش کردم خودم را به آب دریای مهر مادر برسانم و در حوض محبتش جان بگیرم . آغوش گرم مادرم مرا به خواب برد وقتی پاشدم رد پایی را دیدم که از خانه رفته است . آری پدرم رفته بود تا نانی به خانه آوَرد . آنقدر برف آمده بود که من بتوانم آدم برفی ام را درست کنم . نگاه عجیب آدم برفی مرا به حرف آورد دیگر من هم یک آدم برفی بودم عجب حسی داشتم . 

آرام آرام بارش باران دختر کوچک را از کنار آدم برفی راهی خانه ساخت دانه های اشک روی چهره آدم برفی جاری شده بود!نه انگار تمام وجودش آب می شد از اینکه دختر مهربان در طول زمستان نه کفشی داشت نه شال گردنی ! 

دستان طلایی خورشید چهره سرد و بی روح آدم برفی را نوازش می کرد دختر خندان از خانه بیرون آمد ! اما دیگر دیر شده بود و آدم برفی یرای همیشه رفته بود . درخت از اینکه قلب کوچک دختر نشکند از آن بالا مشت مشت گلبرگ هایش را به پای دختر ریخت . تبسم شیرین خورشید درخت را شادتر می کرد و او نیز بیشتر شکوفه می زد . دختر در حالیکه دامنی پر از گل به آغوش مادر می دوید گفت : « مادر بیا با این گلها برایم گردنبندی درست کن تا وقتی پدر به خانه باز می گردد خوشحال شود . وقتی پدر به خانه باز می گشت که دیگر از آدم برفی خبری نبود اما دستش پر بود از کفش های نو و شال گردنی زیبا . 

 

 

 

ادیسون

ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد …
این آزمایشگاه ، بزرگترین عشق پیرمرد بود . هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود .
در همین روز ها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند ، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمان ها است !
آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود …

پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند !!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد . او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد .
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت : پسر تو اینجایی ؟ می بینی چقدر زیباست ! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی ! حیرت آور است

من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است ! وای ! خدای من ، خیلی زیباست ! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید . کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت ! نظر تو چیست پسرم ؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد : پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی ؟
چطور می توانی ؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای ؟!
پدر گفت : پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید . مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند . در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد …!
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم ! الآن موقع این کار نیست ! به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت !

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود . آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد

آدمکش

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.اما بی پول بود.بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی
کند.دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و…. پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند. میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.

سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید. موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : “آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان”. سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد